تنهایی های من تنها free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
دقیقا خودم نشسته ام دارم پست های وبلاگ رو دونه به دونه میخونم و خاطره هام رو مرور میکنم، خیلی چیزها برام زنده شد و علاوه بر اون خیلی چیزها رو فهمیدم.
یاد روزایی که شخصی به نام آرزو رو دوست داشتم (و البته بین خودمون بمونه دارم)، یاد روزایی که نفهمیدن اینکه من کیم برام خیلی مهم بوده، یاد روزایی که بچه گونه مینوشتم و ... .
فهمیدم که همه چیز اون جوری نیست که من می بینم، فهمیدم که خیلی از عکس های وبلاگم به علت نامردی گیگاایمیج دیگه باز نمیشه (از رو سرورش پاک شده)، فهمیدم که دنیا چقدر ناجوانمردانه قشنگه و ... .
و یه چیز دیگه که دیشب فهمیدم اینه که آرزو عقد کرده
و الان دقیقا من
، به قول معروف :
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته است، بدان میخندم
حالا جالب اینجاست که امیدی هم نداشتم ولی باز کار دله دیگه.

برنامه کاریمم اینه که الان میرم یه سر فرندفید، بعدم میرم سر درس، فک کنم فقط فعلا تنها امید زندگیم همین درس باشه.
شما هم دعا کنید.
خدا را برای داده هایمان عبادت کنیم، نه داشته هایمان.
امروز تو فرندفید دوباره بهانه بدستم اومد که بنویسم، البته قبلش باید بگم که شاید شد حتما.
اونوخ یه چیز تو دلم مونده که باید بگم و اونم اینه که از شادی روزهای سختی تشکر میکنم، درسته که وداع قشنگی نبود ولی هنوز روزهای بودنت را می بینم .
خدا به اندازه ایمانمان کارگشاست.
فعلا.
اونوقتایی که فیلم الیاس (اغما بود اسم فیلمش فک کنم) رو از شبکه یک تو ماه رمضون نشون میداد، وقتی میدیدم که چطور شیطون داره قدم به قدم دکتر رو از راه به در میبره اصلا باورم نمیشد،
حکایت تیتر این پست منم همینه،
بحث بر سر وجود خدا.
اصلا خدا هست؟
اگه خدا هست پس چرا من هرچی ازش آرزو رو خواستم بهم هیچ محلی نذاشت؟
این چه خداییه که من نمی بینمش؟
اصلا این چه خداییه که من نمیتونم باهاش حرف بزنم؟
از کجا معلوم خدا ساخته دست چهارتا آدم نباشه که میخواستم با ساختن اون شروع به پول در آوردن از بالای منبر کنن؟
ببین آرزو!
تو منو از یه بچه آروم و بی سر و صدا (انصاف باید داشته باشم آخه، من هیچ وقت بی سر و صدا نبودم، هرجا بودم اونجا رو ترکوندم، ولی هیچ وقت تا این حد نبودم که تو وجود خدا و پیغمبر و علی شک کنم) به کجا کشوندی آخه ...
اینه رسمش؟
حالا به خاطر تو باورم شده که خدا نیست،
ولی یه کورسویی ته قلبم میگه هست، خیلی ضعیفه، ولی میگه خدا هست.
نمیخوام آدمی باشم که کورکورانه یه چیز رو قبول کنم، قدیما نهج البلاغه رو دوست داشتم و خیلی بهش ور میرفتم، فک کنم تنها علی بتونه جواب سوالای منو بده.
اینجا دو حالت پیش میاد،
یا من جوابم رو از علی می گیرم و اعتقاده به خدا از اونی که بود قویتر میشه.
یا نمی گیرم و مطمئن میشم که خدا نیست.
سوالایی که دنبال جوابش تو نهج البلاغه و قرآن دنبال اونا خواهم گشت :
۱ . خدا هست؟
۲ . این چه خداییه که من نمی بینمش؟
۳ . چرا خدا هر چی بهش گفتم آرزو، بهم جواب نداد؟
شاید سوالا یه کم خنده دار باشن، ولی من تا جایی که میشد قابل فهم و آسونشون کردم.

بعضی وقتا کارایی میکنی تو زندگیت، پیش خودت میگی چقدر کار من اشتباه بوده، حالا جالبیش به اینجاست که چند وقت بعدش یکی دیگه شروع میکنه همون کاری که تو میکردی و اونقت تو به اون حسرت میخوری.
این قضیه من تنها هم همینه، خیلی دوس دارم این اسمو، ولی دیگه نمیتونم باهاش زندگی کنم، چون معنی زندگی برام عوض شده،
دیگه از این شعرای "آری، تا عشق بود زنده، سهل است همه احرارها" (شعر از متا افلاطون)، هیچی حالیم نمیشه، دیگه زندگی همش شده برام پول!، خوب چیکار میشه کرد؟
وقتی اونی که میخوایش و داری به خاطرش، دین و ایمون و زندگی و هر چی که داری از دست میدی میره دنبال پول، خوب تو هم باید بری دنبال پول، به قول شاعر : "به جهان خرم از آنم، که جهان خرم از اوست".
البته بعضی از کجاندیشان این شعر رو بد معنی کردن، معنی درستش اینه که "هر چی اون میخواد منم میخوام".
سوم اینکه خدا همهی مردم و علی الخصوص مردم دربند و مظلوم غزه ایران رو از چنگ استکبار کبیر (اگه گفتین این به کی اشاره داره؟، آخرش میگن شاه)، رهایی بخشد که حداقل اگه اون نبود یارو باباش پولدار نبود و شاید خودش هم دنبال پول نمیرفت.

پنجم اینکه با توجه به ششم که در بند اول قسمت چهل و هشتم اشاره شد، دیگه شاید من تنها آپ نشه و شایدم هر روز آپ شه، این بستگی داره به این که در تعارض شخصیتی پیش آمده در کلان هنجارهای وجودی اشخص شخص شخیص اینجانب چه به هم بپیوندد، اینکه این باشه دفترچه خاطراتی برا که آره یه روز آرزو رو میخواستم (که البته الان دوسش دارم، دیگه عاشقش نیستم، چون که زیرا) و اونم با تمام وجود منو بن کرد و یا اینکه اینو پاک کنم چون باعث رفتن آبروی چندین و چند سالم میشه (که البته متفکر بزرگ همه قرون و اعصار، متا افلاطون (متا = من تنها) میگه هیچ وقت اون چیزی رو که دوست داری کتمون نکن، همهی ابنا بشر اونی که تو میخوای رو میخوان ولی جرات گفتنش رو ندارن).
حالا مونده که شاید برا همیشه بنویسم و شاید برا همیشه نه!
یک شاید برای همیشه.
کسی را دوست دارم که ماههاست از پیشم رفته،
اما من باور نکردم
در ته ماندههای ذهنم بانویی را پنهان کردهام
که هیچگاه دوستم نداشت
هیچ وقت لبخندی واقعی
حتی قطرهای اشک
یا شاید لحظهای انتظار
برایم نداشت
برای چه هنوز دوستش دارم نمی دانم
ولی هنوز هم توی تکتک قطرههای بارون خاطرات روزهای بودنش را می بینم ...
بدبختی اینه که اولین بار یه اسم رو برا خودت انتخاب کرده باشی و همه فهمیده باشن که من تنها کیه، اونوقت نمیتونی اجتماعی بنویسی و کامنت بذاری کامنت بخوای
بدبختی اینه که تو آسمون اون ستارهای رو بخوای که از همه پرنور تره، اونوقت همه اون ستاره رو میخوان و شاید هیچ وقت به ستارهای که میخواستی نرسی
بدبختی اینه که مجبور باشی به هر کی میرسی به زور بخندی اونوقت اگه نخندی میگن یارو چش بود؟
بدختی اینه که مجبور باشی تا اخر عمر آرزوت رو تو سینهات حبس کنی، اونوقت اگه کسی بفهمه دیگه واویلا!
بدبختی اینه که آدم یه موجود اجتماعیه و نمیشه هیچ جوری این اجتماعی بودن رو ازش گرفت.
زندگی بدبختیه!
درست نمیدونم چه کسی نور رو کشف کرد، راستش رو هم بخوای اصلا نمیخوام بدونم، ولی میتونم در مورد فلسفه کشف نور یه توضیح بلند و بالا ارائه بدم.
اجازه بدین یه خورده مقدمه چینی کنم، ساعت حدودای 2 نصفه شبه، اصلا خوام نمیاد، از ساعت یازده و نیم که اومدم خونه تا 1 داشتم رو حیاط راه میرفتم، این چند روزا آرزو داره بدجور دیوونه ام میکنه، خسته شدم، از این که اون تو خیال خودش با یارو خوش باشه و من اینجا تو فکرش به شمردن موهایی که داره از سرم میریزه مشغول باشم،
دلم میخواد منطقی باشم، هرچند که با این اوضاع و احوالی که الان دارم بعید میدونم بتونم باشم،
بعضیا، اومدم بنویسم بعضیا خیلی خوشن، دیدم اصلا به موضوع ربطی نداره، اصلا ولش.
یه ساعت و نیم تو تاریکی رو حیات (حالا نمیدونم حایت با ت یا با ط، اصلاحش با خودتون) راه میرفتم،
حالا اومدم نشستم پشت کامی، نگاه مانیتور میکنم، بهم میگه : "نگاه داره؟، قورباغه چندتا پا داره؟"، تنها روشنایی اتاق همین نور مانیتوره،
تو این شهری که همه جک و جونوری میشه توش پیدا کرد پشه های ریز هی خودشون رو میزنن به مانیتور، چند دقه پیش یکیشون رفت تو دهنم ولی خوب، بیرونش آوردم و از مرگ حتمی نجاتش دادم،
فلسفه کشف نور این بود که یکی بوده، یه آرزویی داشته، میخواسته هیشکی از تنهاییش خبر نشه گشته ببینه کی هیشکی کارش به اون یکی نیست، دیده وقتی نور نیست، این شده که نور کشف شده.
الان از حفظ دارم تایپ میکنم، چون اصلا صفحه کلید معلوم نیست، با آزمون و خطا موقعیت یه کلید رو پیدا میکنم، انگار اصلا تو دنیا نور نیست.
آرزو،
گم میشی تو این دنیای تاریکا!
از من گفتن،
برگرد ...
نمیدونم،
شاید بعضی وقتا نگفتن بهتر از گفتن باشه،
اصلا لزومی نداره وقتی گفتن دردی رو دوا نمیکنه چیزی گفت،
نمیدونم،
شاید بعضی وقتا ما ادما اون چیزایی که میخوایم به صلاحمون نیست،
اصلا شاید ما چیزایی رو میخوایم که نباید ببخوایم،
نمیدونم،
شاید بعضی چیزا برای بعضی کسا آفریده شدن،
اصلا راهی وجود نداره تا یه کس دیگه به اون چیز برسه،
نمیدونم،
شاید بعضی آرزوها وجود دارن که اگه تا اخر عمر هم اونا رو از خدا بخوای خدا محلی بهت نمیذاره،
اصلا،
نمیدونم دیگه برا این شاید چه اصلا بیارم،
واقعا چرا بعضی آرزوها رو ادم اصلا نباید بخواد؟، میدونم که خدا برای ندادن بعضی آزروها به من حتما دلیلی داره،
شاید اصلا من نمیدونم!

یادمه سوم دبیرستان بودم، اگه اشتباه نکنم حدود ۳۰ مرداد بود، یادش بخیر، اون موقع ها اساماس فرستادن با سونی اریکسون که یه امکانی داشت که پیام رو ایمیلی میکرد و معلوم نبود شماره چنده، خیلی رونق داشت، شب ساعت ۱۲ یکی از همون اساماسها برام اومد، اسمی که انتخاب شده بود براش بود :
فرشته مرگ
از اونجایی که همیشه ذاتم خراب بوده و خراب خواهد بود، شمارهاش رو گیر آوردم، هر چی بد و بیراه گفته بود برعکس کردم و براش فرستادم، این برام اوج ذلت بود، به کسی که به امان خدا ولت کرده بازم احترام بذاری، ولی دروغ نگفته باشم اوج لذت هم بود.
نمیدونستم چرا، ولی خیلی دلم میخواست دلیلش رو بدونم، دلیل این که چرا آرزو این کار کرد؟، این چیزی بود که اون خواسته بود و بدون شک من مجبور به قبول کردنش بودم، ولی این انتخاب با خودم بود که مثل دیگران در پی دیگری بِرَم یا نَرَم، من دوستش داشتم و دارم، پس رفتم و دارم میرم و خواهم رفت.
آرزو!
نمیدونم همون آرزویی یا نه، ولی با اینایی که بالا گفتم باید بفهمی من کیم، در حالت منطقی اینجا دو حالت پیش میاد :
تو همون آرزو هستی، پس با تعاریف بالا این استلزام میکنه که منو بشناسی
تو همون آرزو نیستی، پس با تعارف بالا دو حالت پیش میاد:
۱.میری از دوستات جویا میشی که این من تنها کیه؟
۲.نمیری از دوستات جویا شی که این من تنها کیه؟
ببین!
زندگی چقدر میتونه پیچ و خم داشته باشه.
اگه حالت اول از حالتهای بالا اتفاق افتاد که خدا رو شکر، اگه ۷ حالت باقیمانده اتفاق افتاد، بازم خدا رو شکر.
و این منم، من تنها!
منتظر کامنتت میمونم آرزو.